محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

176

آثار عجم ( فارسى )

تقارب « 1 » ، منظوم فرموده بود و مجالس تصوير آن را نيز خود ، صورتگرى نموده بود . اظهار داشت كه اين كتاب را مطالعه نما ؛ بعض اشعارش را اصلاح فرما . گفتم : مولانا ! در اين سرزمين ، دو روزى بيش نخواهم بود و به مدّت قليل ، تحمّل اين زحمت كثير نتوانم . پس برخاست . صفحهء تمثالى كه خود به خامهء صنعت كشيده بود ، آورد ؛ سپس از هر گونه رنگى كه نقش و نگار را به كار آيد ، پيشم نهاد و قلمى كه لازمهء صورتگرى است ، به دستم داد [ 108 f ] كه پيكر اين تمثال را به جامهء تعليمى در پوشان . مسؤولش را مضايقت ننمودم ؛ كمرى به خدمت بستم ؛ قلمى به صنعت گشودم ؛ رنگى آميختم ؛ طرحى ريختم ؛ نقشى نگاشتم ؛ نزدش گذاشتم ؛ پس گفت چه باشد كه غزلى مناسب از گفته‌هاى خود ، در اطراف اين صورت بنگارى و به يادگارش بگذارى . چون اصرار از حدّ گذرانيد ، از گفته‌هاى پيش ، غزلى نوشتم ، پس بساط صحبت در نوشتم « 2 » و از آنجا گذشتم ؛ اين بود آن غزل : تمثال دو زلف و رخ آن يار كشيدم * يك روز و دو شب ، زحمت اين كار كشيدم اوّل شدم آشفته ز نقش سر و زلفش * آخر به پريشانى بسيار ، كشيدم آغوش و كنارم همه شد غيرت تاتار « 3 » * تا ، تارى از آن طرّهء طرّار كشيدم در تيرگى زلف كشيدم رخش از مهر * گفتى كه مهى را به شب تار كشيدم انديشه نمودم كه كشم ابروى آن شوخ * انديشه چو كج بود ، كمان‌وار كشيدم بر خامه‌ام از تير فلك بانگ زه « 4 » آمد * ز آن سخت كمانى كه به دشوار كشيدم سحر قلمم بين كه كشيدم چو دو چشمش * گفتى به فسون نقش دو سحّار كشيدم نوك مژه‌اش را به يكى خامهء دلدوز * خونريزتر از خنجر خونخوار كشيدم نقش خد « 5 » نارُ سته هنوزش خط مشكين * گويى دو طبق گل همه بىخار كشيدم آن سبز غبارى كه فراز لب او بود * با خامهء اسرار ، به زنگار كشيدم شورى ز مگس خاست بر آن صفحهء تمثال * چون صورت آن لعل شكر بار كشيدم

--> ( 1 ) . مراد بحر تقارب مثمّن مقصور است كه هر مصرعى بر وزن « فعولن فعولن فعولن فعول » باشد . ( 2 ) . يعنى در نورديدم و پيچيدم . ( 3 ) . نام ولايتى است قريب به چين و آن را « تتار » و « تتر » نيز گويند . مشك آنجا معروف است . ( 4 ) . به كسر زاء معجمه ؛ كلمه‌اى است كه در مقام تحسين گويند ، مثل آفرين ؛ و به معنى زه كمان نيز آمده ؛ ولى معنى اوّل ، مقصود است . ( 5 ) . به فتح اوّل و تشديد حرف ثانى ، به معنى رخسار است و در فارسى كه استعمال شود ، حرف دوم را تخفيف مىدهند .